راز بلاگ

مرجع وبلاگ های ایرانی


در مورد پست قبلی...

الان که بیشتر بهش فکر میکنم!

میبینم مرحله ای که الان درِش هستم،

واقع نگری نیست،

مرحله ی توجیهه!

 

در واقع اومدم یه سری توجیهات و دلایل و شواهد جور کردم واسه خودم؛

واسه اینکه وجدانم رو آروم کنم،

و عذاب بی خدا بودن رو یه جوری ماست مالی کنم که "آره... من قوی ام... با همه چی کنار میام"...

در حالی که اینا همش توجیهه.

شاید حقیقت داشته باشه، و تمام اون تفکرات و نگرشها در من به وجود اومده باشه،،،

ولی این به این معنا نیست که نبودن خدا بهتره واسم

یا اینکه بدون اون عذاب نمیکشم...

اتفاقا برعکس؛

عذابی که من دچارشم

مثل سوختگی شدید میمونه.

اولش میییسوووزی

درد میکشی

ضجه میزنی...

ولی بعد

 کم کم

وقتی عصب هات کامل سوخت،،،

دیگه هیچ درد و سوزشی حس نمیکنی!

ولی این به این معنا نیست که دردی وجود نداره؛

اتفاقا این درد خطرناکتره

چون نمیفهمی اوضاعت چقدر وخیمه.

و بعد یهو میمیری...

 

خلاصه اینکه...

وقتی یه عضو بدنت رو بکَنی بندازی دور،

همیشه از همون قسمت میلنگی.

__________________

 

+ چه جالب!

وقتی فکرامو مینویسم خیلی بهتر میتونم راجع بهش فکر کنم :)



برچسب ها:
منبع مطلب